(◠‿◠) سید محمد یاسین هدیه زیبای خداوند
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | 23:06 | نویسنده : سارا مامان یاسین

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 15:06 | نویسنده : سارا مامان یاسین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : خاطرات از یک سالگی تا دو سالگی]
تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 | 12:23 | نویسنده : سارا مامان یاسین

 

جشنجشنجشنجشنجشنعید سعید غدیر خم مبارک جشنجشنجشنجشنجشن

امسال دومین عید سید کوچولوم هستش دومین ساله که از یاسینم عیدی می گیریم

امسال هم مثل پارسال مامان و بابای خوبم  یه جشن کوچولو برای یاسین جون گرفتن و با کیک و کادو اومدن خونمون انشاا... بتونم زحماتتون رو جبران کنیم محبت

دایی احسان و زندایی هم برات یه ماشین خوشگل کادو آوردند دستشون درد نکنهمحبت

خاله و دایی هم یه بلوز ناز برات کادو آردند مرسی  دستتون درد نکنه محبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

 





[موضوع : اعیاد غدیر]
تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 | 8:44 | نویسنده : سارا مامان یاسین

خوشگل مامان این روزها واقعا به سرعت می گذرن و تو روز به روز بزرگتر میشی و من هر روز شاکر خداوند هستم برای وجود تو خدایا شکرت

تو این ماه واکسن داشتی روز شنبه 28 شهریور ماه رفتیم و واکسنت رو زدی  کلی گریه کردی عزیزم از لحظه ورود به درمانگاه احساس خوبی نداشتی اصلا از بغلم پایین نمیومدی  بعداز واکسن با خاله رفتیم محل کار خاله که شما یکم راه بری و بازی کنی که بعدا پاهای کوچولوت اذیت نشه

ظهر که اومدیم خونه یکم پات درد می کرد می نشستی و پات رو به همون نشون می دادی و می گفتی درد و بعدش پاهات رو دراز  می کردی

اون روز معنای درد رو فهمیدی تا چند بار بهمون می گفتی پات درد  داره

شب هم یکم تب کردی و خداروشکر فردای روز واکسنت خیلی خوب و سرحال بودی گل پسرم

 تو این ماه کلی دایره لغاتت بیشتر شده و کلی برامون حرف می زنی بعضی ائقات اینقدر تند تند یه چیزایی می گی که ما اصلا متوجه نمیشیم چی می گی

کفش = دفش

کلید= للید

پله =آله   وقتی می خوای سوار آسانسور بشیم می گی آله یعنی از پله بریم

وقتی کسی در می زنه از تو خونه باصدای یلند می گی دایی    آله   یعنی یا دایی اومده یا آله

خوشگلم حافظه یاری نمی کنه بیشتر از شیرین زبونیات بنویسم

یه روز خوب تو پارک

می خوای برعکس بری بالا وروجکعینک

 

بای بای آلهبای بای

 

دالی آلهبغل

 

بعداز واکسنت در حال شیطونی

این کشو رو باید باز کنم عینک

 

پس چرا باز نمیشه ؟؟؟زیبا

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

 

 





[موضوع : خاطرات از یک سالگی تا دو سالگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد